نمیدونم چرا دیگه از این آدرس (وبلاگ) خسته شدم...
چند روز بود که دوست داشتم عوضش کنم....
فکر کنم متوجه شدین که دیگه حوصله ی اینجا رو ندارم.. دوستان قدیمی میدونن که متنهای قبلی همش اشعار بودن.. الان هم که خاطرات کودکی... ولی میخوام یه خورده فاصله بگیرممم ...
میخوام روزانه هام رو بنویسم...
نمیدونم چرا به سرم زده آدرس بلاگم رو عوض کنم....
خب.... این بلاگ دیگه آپ نمیشه..البته حذف نمیشه ولی قسمت نظرات وبلاگ تعطیل میشه...
""فقط قسمت نظرات این پست فعاله""... برای بقیه ی پستها نظر دهی غیر فعال میشه
** خواهش میکنم توی اون بلاگ نظر خصوصی ندین....
**وقتی که اون بلاگ رو لینک کردین این یکی رو از توی لینکاتون حذف کنین...
**دوستانی که توی اون وبلاگ لینک میشن دیگه اینجا نظر نذارن
ممنونمممممممممممممممممممم
**بعدا نوشت:::**
آدرس بلاگ جدیدم.....
میدونم اسمش خیلی باحاله. نمیخواد بیشتر از این شرمندم کنین
(روی لینک بالا کلیک کنید. *چرند و پرند*)
سلاممممممممممممممم سلاممممممممممممممممممممم
دوستای گلم چطورن؟ ما هم خوبیم خدا رو شکـــــر
امروز هیچ خاطره ی خاصی به ذهنم نمیرسه بنابراین چند تا خاطره ی کوتاه رو مینویسم
دقیقا یادم نمیاد که چه سنی بودم اما بین 5- 7 بوده صد در صد
همیشه و هر روز یه مرد خیلی مهربون(عمو) با یه
دونه از این چرخ و فلک های کوچولو(این چرخ و فلک های بزرگ توی شهر بازی رو
منظورمه البته با سایز خیلی کوچیک) میومد توی 2 تا کوچه پایین تر از خونه
ی ما و منتظر بچه ها میموند تا بریم و کلی خوشحال شیم....
ما هم که برای سوار شدن... توی چندین مسابقه از جمله دو میدانی... بلدی کتک بزنی یا کتک بخوری... اگه عرضه داری منو بگیر... زرشک اهل دعوا هم نیستی... مثل دخترا دعوا نکن... و هزاران مسابقه ی متنوع دیگر شرکت میکردیم
ولی من همیشه دور اول بودم.......هورا هورا![]()
خلاصه ی مطلب اینکه هر دور سوار شدن 25 تومن(تک تومنی) بود و مادر گرام روزی 25 یا 50 تومن رو برای این بازی به بنده ی حقیر میداد
آخ که قربونت برم مادر... چقدر تو ماهــــــــــی.... 
چند سال پیش رفتم
محله ی قدیمیمون..... که عاشقشمممم..... اما روی دیوار مدرسه اعلامیه ی
بابای مدرسمون رو (اول و دوم ابتدایی اونجا بودم) دیدم..... کلی ناراحت
شدم.... بابا خیلی دوست داشتم و دارم...
![]()
روحش شاد و خدایش بیامرزد
کلاس دوم دبستان(8 سالم بود) بودم... من و رضوان(بازم ما دوتا) داشتیم با هم حرف میزدیم که خبر رسید(فوضولا گفتن) دختر همسایه فردا عروسیشه... و توی خونشون برگذار میشه(آخه خونه هامون ویلایی و خیلی بزرگ بودن)
ما هم مثل دوتا خانوم متشخص رفتیم و از مادر اجازه گرفتیم اما....
مادر میگفت فردا مدرسه دارین... نمیشه... ![]()
ما هم که جیگـــــر بابا(ای قربون شما هم پدرم) رفتیم و بعد از کلی خواهش و التماس پدر رو راضی کردیم که با خانوم معلم(به قول دختر خالم مهلم) صحبت کنه و اجازمون رو به نوعی بگیره
وای که چقدر خندیدم... ![]()
حالا هیشکی نمیتونست مانع خنده ی این دبیر گل ما بشه( زنده باشه ایشالله)
ولی توی عروسی در حد مرگ رقصیدیم....
شمال بودیم(یادم نمیاد چه سالی بود) ولی خیلی سفر خوبی بود...
توی ساحل(تقریبا خصوصی) در شهرک خانه ی دریا توی محمودآباد نشسته بودیم... داداشمم با پسر عمه جون در حال شنا بودن...
یهو متوجه حرکات دست داداش شدیم...
خواهر بنده بعد از مدتی تامل
به این نتیجه رسید که داداش داره اشاره میکنه فیلم بگیر(آخه مگه بچه ی دو ساله رفته شنا که فیلم بگیریم)
در همان حال که ما در حال خنده و فیلم برداری بودیم داداش و پسر عمه با حال زار به سمت ساحل اومدن... 

بعد از مدتی فهمیدیم داداش در حال غرق شدن بوده و با اشارات از ما کمک میخواسته اما ما چی؟ هیچی.. در حال خنده و مسخره بازی![]()
پسر عمه جوون هم ناجی برادر ما شد...
ولی آخرش با گریه های مادر تمام شد
![]()
(من اگه جای مادرم بودم سکته میکردم... آخه نمیدونین چطوری براش توضیح دادن...)
اینا خاطراتی بود که الان به ذهنم رسیدن.... حالا بعدا شاید ادامه بدم...
اما خاطراتم ته کشیدن...
بازم مثل همیشه....
امیدوارم زندگیتون سرشار از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی باشه...
دوستتون دارممممممممممممممم
فعلا............ بابای

دوستای گلم چطورین؟

این دفعه اومدم یه خاطره ای رو تعریف کنم که خیلی خیلی دوستش دارممممممممم(اما شاید شما زیاد خوشتون نیاد)

توی حیاط خونمون بودیمممممم.... طبق معمول علاوه بر اعضای خانوادمون (بجز بابام که سر کار بود) یک نفر نخـــودی هم (دختر خاله ی گرام... دوست جوون خودمم میشه) حضور داشت....

دقیقا یادم نمیاد که چرا ساعت خواهرم تو دستای من بود...(ساعتش خیلی خیلی براش مهم بود.... چون واقعا خاص بود... (قطعاتش پیدا نمیشه اصلا))


داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهووو ساعت از توی دستای من آزاد شد و روی زمین افتاد...

وای که اون لحظه داشتم سکته میکردمممم
ولی خواهر بنده آنقدر که مهربان تشریف دارن حتی یه اخم کوچولو هم نکرد(ای جااااااااانم)

ولی مامان........
خوب بالاخره به خاطر ندونم کاریم کلی حرف شنیدممممممم و گریه کردممممم
(نمیگن دختره... غرور داره... جلوی اون نخودی بهش چیزی نگیم)
منم تا میتونستم گریه کردممممممممممممم(آخــــــــی. گناه داشتم)

*در ضمن ساعت صحیح و سالم بود*

ولی از اونجایی که من خواهر و برادری مهربان و دوست داشتنی دارممممممم زار زدنم زیاد طولانی نشد....
داداش گرام پیشنهاد داد که بزنیم و بخونیم و برقصیم(خـــــــــوشه بچم)


خلاصه اینکه نخودی و داداش مسئول ساز و تمبک(دمبک) شدن و من و خواهر گرام مشغول خواندن
نخودی و داداش یه قابلمه برداشته بودن و آهنگ رو میزدن


(الحق که خوب میزدن.... هنرمند اند دیگهههه)
من و خواهر هم اینو میخوندیم(عاشق این آهنگ بودیممممممممممممم...خواننده: نوش آفرین )
دارم میرم ..دارم میرممم به خــــــونمون.... به دیدن مردم مهربــــــــونمون
همون خونه کــــــــه برکت تو سفرشه.... خدا نشسته توی آسمونمون
(یا اینکه اینطوری بود::: دارم میام.. دارم میامم. به خونمون... حافظه یاری نمیکنه دیگه)

(اگه اشتباه نکرده باشم... چون دیگه این آهنگ رو گوش ندادم)

خلاصه ی مطلب:::
به لطف برادر مهربان و خواهر گرام(و البته نخـــودی) اون روز یکی از روزای فراموش نشدنی زندگیم شد....

*ببخشید دیگه اگه بی مزه بود. آخه بعضی از خاطرات به نظر من که اون خاطره رو تعریف میکنم خیلی قشنگه و کلی ذوق میکنم اما دیگران لذت نمیبرن.. حق دارن چون توی اون خاطره سهمی ندارن(نبودن که سهمی داشته باشن)...*

مثل همیشــــه....
امیدوارم زندگیتون سرشار از خاطرات خوش باشه...

دوستتون دارمممممممممممممممممممم

فعلا........بابای


به به. دلم برای دوستای گلم تنگ شده بود. (البته توی نظرات با هم در ارتباط بودیمااااااااااا)

امروز با خانواده داشتیم در مورد چند سال پیش صحبت میکردیم.

پدر گفت::: اولین حقوق من 3 هزار تومن بوده
من گفتم::: با 25 تومن(تک تومنی. نه هزار تومن) پفک و بیسکویت گندم میخریدم.
خواهرم گفت::: آدامس 10 تومنی رو میخریدیم فقط به خاطر عکس(برچسب) تایتانیک
(یادتونه؟ برچسب بازیگرای تایتانیک بود. هنوزم داریمشوون)
برادرم گفت::: اون موقع با 5 قرون میرفتم مدرسه و با همون خوراکی میخریدم(تغذیه)
مادرم سکوت کرده بود(نمیدونم چراااااااااااااا)

خلاصه به این نتیجه رسیدیم که یه زمانی با اینکه درآمدامون کمتر بود ولی رابطه ها صمیمی تر بود.
مقدمه تمام . نقطه سر خط..

**یه زمانی موز خیلی کمیاب و گرون بود. یادتونه؟(شاید 15 سال پیش)
اینو همینجووری گفتم. نمیدونم چرا یادم اومد. **

حالا...
میخوام از خاطره ی سال 81 بگم... (فکر کنم. یا 81 بود یا 82. )
ما(من و خواهرم. پسر خالم. و 2 تا دختر خاله هام) توی خونه بیکار نشسته بودیم. حسابی حوصلمون سر رفته بود(زیرشم کم نکردیم دیگه)

یهو مسعود(پسر خالم) یه فکر جالب به ذهنش رسید.

عید بود و ما هم عیدی ها رو گرفته بودیم... با اینکه از همه عیدی گرفته بودیم ولی فکر کنم فقط 5 هزار تومن شده بود(البته هر نفر 5000 تومن...در نظر ما خیلی زیاد بود. چه بچه های قانعی هستیم ما)
گفت:: هر نفر 500 تومن از عیدی هاشو بده. من یه فکر بکر دارم

ما هم بچه حرف گووش کن. نفری 500 رو دادیم
حالا نقشه ی آقا از این قرار بود که ما بریم ســـــــینما
**کلاه قرمزی و سروناز**

با اون 2500 ما پنج تا بلیط و یه عالمه چیپس و پفک خریدیم..

بعد از اون هم اومدیم خونه و یه جشن تولد الکی(تولد هیچ کدوممون نبود. سرخوش بودیما) گرفتیم و رقص تک تک فامیل رو مسخر میکردیم. (بین خودمون باشه. اگه بفهمن گووشامونو میبرن)

خب دوستان ... طبق معمول.
انشالله که همیشه شاد باشین و زندگیتون پر از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی

دوستتون دارمممممممممممممممم

فعلا............بابای

" صد دانه یاقوت دسته به دسته
با نظم و ترتیب یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان
قلب سفیدی در سینه آن
یاقوت ها را پیچیده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
هم ترش و شیرین هم آبدار است
سرخ است و زیبا نامش انار است "
"مصطفــی رحمــاندوست"

ســـــلاممممممممممممم ســـــلامممممممممممممممممممم
میدونم که همه به نوعی از این شعر خاطراتی دارن .....
چون این شعر هم جزو شعرهایی بود که باید حفظ میکردیم و یکی از زیبا ترین و دوست داشتنی ترین ها به حساب میاد(البته به نظر من)

پ.ن:
من یک عذر خواهی به شماها بدهکارم. این چند روز یه سری مشکلات برام پیش اومده که هنوز هم برطرف نشده و به همین دلیل نمیتونم زیاد به بلاگم سر بزنم و پست جدید بزارم.
و میخواستم از تمام دوستانی که به بلاگم سر میزنن تشکر کنم. انشالله بتونم جبران کنم

(این نکته رو هم باید متذکر بشم:::: این بلاگ فقط به خاطرات کودکی اختصاص نداره.. من در مورد هر چیزی که به ذهنم برسه مینویسم.. بازم از تک تکتون تشکر میکنم)

دوستتون دارمممممممممممممممممم

فعلا............بابای


راستش برای این پست هیچی توی ذهنم نبود ....
نمیدونم چرا اما هرچقدر که فکر میکردم هیچ خاطره ای به ذهنم نمیرسید........

اما........ نظر یکی از دوستان بهم کمک کرد که بتونم خاطرات فراموش شده ای رو به یاد بیارم.........

ما همیشه از خاطراتی میگیم که از اول خوشآیند هستن....... اما........
بعضی از اتفاقات شاید در اون لحظه خیلی نا خوشآیند و تلخ باشند اما در آینده به بهترین خاطرات ما تبدیل میشن......
برای مثال::::::: کتک خوردن

(حالا کسی که کتک بزنه مهم نیست.. بابا.. مامان.. برادر ... خواهر یا دوستان و اقوام ..مهم اینه که بعضی اوقات یه خاطره ی خوب باقی میمونه)
(مقدمه چینی بسه.. خسته شدم)
و اما خاطره ی من....

توی حیاط خونمون(اون موقع اکثر خونه ها ویلایی و خیلی بزرگ بودن و حیاطهای باصفایی داشتن و خونه ی ما هم جزو اون دسته میشد) نشسته بودم و حسابی حوصلم سر رفته بود...

در اون لحظه هیچ همبازی ای نداشتم...
داداشم با یه توپ اومد و بهم پیشنهاد داد که فوتبال بازی کنیم.. منم با اینکه بلد نبودم اما همیشه دروازه بان میشدم...در اصل گند میزدم به بازیش





داداشم خیلی بازیگوش بود و همه چیز رو به نحوی متفاوت انجام میداد. بدون اینکه به من چیزی بگه رفت و بعد از چند دقیقه با یه تیکه چوب برگشت..

با قدرت تمام با اون چوب به توپ ضربه ای زد (توپ پلاستیکی های سبک قدیم که خودمون روکششون میکردیم) و توپ با سرعت حرکت کرد اما............
داداش بنده فکر اینجاشو نکرده بود که توپ خیلی سبکه و سریع حرکت میکنه و از شانس بد بنده(یا بهتره بگم شانس بد داداشی گلم) من هم تقریبا نزدیکش ایستاده بودم

چشمتون روز بد نبینه

بعد از توپ نوبت من شد و چوب محکم به چونه ی من برخورد کرد..........

و تنها چیزی که از اون لحظه یادمه اینه که داداشم از شدت ترس که مبادا بابام بفهمه توی حیاط مونده بود و تکون نمیخورد
البته نکته ی مهم اینه که من عزیزدردونه و فرزند آخر بودم** و خیلی جیگر باباااااااااااااااااا **و همین هم باعث ترس داداشم شده بود.........

خلاصه ی مطلب اینه که:::داداشم به خاطر کاری که انجام داده بود تنبیه شد....(الهی بمیرممم... البته خدایی زیاد تنبیه نشد چون هر روز یه دسته گلی به آب میداد و دیگه بابام از دست این کاراش کلافه شده بود و حتی حوصله ی تنبیه رو هم نداشت)
اما........اما..........
نکته ی مهم خاطره اینه که هنوز جای برخورد اون تیکه چوب رو ی چونه ی من هستش(البته خیلی خیلی کوچیکه.. ذره بین لازمه) و من عاشقشمممممممممممممم

دوستا ی عزیزم نمیدونم تا چه حد از این خاطرات لذت میبرید.........
یا اینکه اصلا دوستشون ندارید....
اما خواهش میکنم نظراتتون صادقانه باشه...........وگرنههههههههههههههههههه

و یه خواهش دیگه::::::::: اگه خاطره ای در رابطه با بچگی یا حتی دوران مدرسه به ذهنتون میرسه بگید... شاید مثل این دوستمون باعث بشید که من خاطرات بیشتری رو به یاد بیارم.............
و همچنین باعث میشه که با هم بیشتر در ارتباط باشیم و از شنیدن(یا بهتر بگم دیدن) خاطرات همدیگه لذت ببریم

مثل همیشه:::::::::
خیلی دوستون دارمممممممممممممم

امیدوارم همیشه زندگیتون پر از خاطرات شیرین و خوش باشه.........
فعلا.................بابای


نمیدونم از چی بگم...اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم. فقط اینو میدونم که بعد از 4 ماه که دوباره دارم پست جدید میزارم دیگه شور و شوق اوایل رو ندارم. دیگه دستم به نوشتن نمیره. حتی خاطرات شیرین بچگی رو هم نمیتونم توضیح بدم...

میخوام از تمام دوستام به خاطر بی حوصلگی و دیر به دیر آپ کردن معذرت بخوام...

میخوام یه خاطره ای بگم که شاید چندان جالب نباشه و بگین این دختره چه بد برخورد کرده اما این تو دلم مونده و اگه نگم یه جورایی زیاد خیالم راحت نمیشه....

این موضوع به زمانی بر میگرده که من کلاس دوم دبستان بودم.

من خیلی دختر آرومی بودم و شیطنت زیادی نداشتم...توی محله ی ما یه دختر به اسم رضوان بود که ما با هم خیلی صمیمی بودیم و ناگفته نماند که خیلی هم با هم بحث و جدال داشتیم.

یه روز با یک تیکه چوب بدون هیچ گونه دلیلی اومد کنار من ایستاد و گفت: میخوام بزنمت........

منم ترسوووووووووووووو
به نظرم خیلی چوب بزرگی اومد. خیلی ترسیده بودم چون قد رضوان از من بلند تر بود و من احساس میکردم که از پسش بر نمیام....
چشمتون روز بد نبینه... دست به یقه شدیم... منم ناخن هام بلند بود...........

صورتشو نقاشی کردم........


جالب اینکه من با پررویی تمام حق رو به خودم میدادم. طفلک صورتش خیلی بد شده بود.
چند وقت بعد توی مدرسه به خاطر یه موضوع خیلی مسخره( سر صف وایسادن) من و نسیم(یکی دیگه از دوستام) دعوامون شد... و اون........

صورت منو نقاشی کرد........

جالب اینکهه صورت من و رضوان مثل هم شده بود.
عذر خواهی=

حالا همینجا میخوام ازش معذرت بخوام بابت کار بچگانه ای که انجام دادم و خدا رو شکر که اثری روی صورتش نموند.
هرچند رضوان این بلاگ رو نمیبینه.
اما من وظیفه ی خودم میدونم که عذر خواهی کنم.
دوستان نظر بدین و خاطرات شیرین یا تلختون رو بنویسین.
در ضمن دوستون دارم و ...با خوندن تک تک کامنتهاتون انرژی میگیرم.
ببخشید پستم طولانی شد....

فعلا.............بابای


بالاخره تصمیم کبری رو گرفتممممممم...

میخوام از این به بعد پست های شعرای بزرگ رو تعطیل کنم و یه خورده(فقط یه خورده) به خاطرات بچگیمون برسم

میخوام یه خورده به دوران شاد گذشته برگردیمو از این دنیای فعلی فاصله بگیریم(حداقل توی دنیای مجازی)

به زمانی که آرزو میکردیم چند تا یار دیگه برامون پیدا بشه تا باهم بتونیم خاله بازی کنیم...


تا زمانی که مجبور بودیم تمام اشعار کتابهای دبستان رو حفظ کنیم و در آخر چیزی که نصیبمون میشد یک تکه کاغذ صد آفرین یا هزار آفرین بود.......


و ما چه خوشحال و خرسند میشدیمممممممم

خب برای شروع کار تصمیم(کبری) گرفتم که یکی از زیباترین شعرهای دبستان رو بزارم
از:::::::حبیب یغمایی:::::::::::::

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که از آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به چه زیبایی!!
چه سری،چه دمی، عجب پایی!
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ!
نیست بالاتر از سیاهی رنگ!
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبود بهتر از تو در مرغان
زاغ میخواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود!!!

من که عاشق این شعرم. حالا دیگه شما رو نمیدونم...............
نظر بدیییییییییییییییین

دوستای گلم همتونو خیلی دوست دارمممممممممممم


فعلا.................. بابای
